محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1108

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و محمّد شبى نزديك پدر آمد به مدينه و گفت : من هيچ چيز به از آن ندانم كه بيرون آيم و دست به منصور دهم ، تا هر چه خواهد كند كه من همى مرگ به آرزو جويم از تنگى كه جهان بر من شده است . پدرش عبد الله او را گفت : صبر كن و تنگدلى مكن مگر خداى تعالى فرج آرد . پس منصور از طلب كردن ايشان به ستوه شد و بو ايوب را گفت چگونه كنيم . مرا ايدون به دل آيد كه اين كار را حيلت نيست مگر آنكه پدرش عبد الله را بگيريم و به زندان اندر كنيم ، و اين پسران را از وى طلب كنيم هم چنان كه رياح بن عثمان گفت . رياح گفت : يا امير المؤمنين ، عبد الله ايدون همى گويد كه ايشان دعوت نمىكنند و دست از دعوت بازداشته اند . ببايد نگريستن بارى تا اين سخن راست است يا نه . اگر ايشان كس به خويشتن دعوت نكنند ، خود اين غم بر امير المؤمنين سبك شد و ايشان را طلب كردن به كار نيست . گفت راست گويى . پس منصور مردى را بخواند از خراسان نام او عقبة بن سلم ، و او را بگفت كه اين جامه ها كه من ترا دهم برگير و به مدينه شو ، و عبد الله بن الحسن را ببين و مر او را به خلوت بگوى كه من از خراسان آمدم شيعت پسرت محمّد الامام ، و با من پيامها است ، مرا فرموده اند كه به وى دهم ، و اگر او را نيابم به تو دهم تا به دو رسانى . و گر او ترا بانگ برزند و گويد اين از نزديك من ببر و خود برو كه من از محمّد و ابراهيم خبر ندارم ، بازگرد و ديگر روز باز شو و خواهش كن مگر آن را از تو بستاند و ترا گويد به امام رسانم . عقبه همچنين كرد . و به نزديك عبد الله بن الحسن بن علىّ بن ابى طالب كرّم الله وجهه شد . و جامه ها و پيغامها مر او را عرضه كرد . بانگ بر وى زد و از خويشتن دور كرد و مر او را راه نداد . و عقبه برفت و ديگر روز باز شد . هم چنان قبول نكرد و نپذيرفت . سديگر روز بشد و همچنين گفت . عبد الله او را از خود دور كرد . و همچنين تا عقبه يك ماه بر در عبد الله بماند و گفتى من اين جامه ها چگونه باز خراسان برم . پس بفرجام عبد الله آن جامه ها از عقبه بستد و گفت اين را به محمّد رسانم . عقبه روزى دو ببود و باز شد و گفت : چون بازگردم چه گويم شيعت را ؟ گفت : بگوى ايشان را كه جامه ها به محمّد رسانيده شد و اهل شيعت را درود ده و